برای سپری شدن این شبها دلواپسم! هرگاه که چشمان بیرمقم تقلا میکنند آهستگی عبور عقربهها را نبینند و خود را از زمین و زمان جدا سازند و برای دلتنگ شدن ستارهها که در حسرت حضور گرم تو جان میدهند و دم نمیزنند. برای پرندگان این دیار دلواپسم که سالهاست از دیدن گره خوردن دستهایمان، محروماند و به نشانهی اعتراض، دیگر آواز نمیخوانند، نمیخندند و شادمانی نمیکنند. دلواپسم برای ساعتها، دقیقهها، لحظهها؛ لحظههایی که دیگر رنگ و بوی زندگی ندارند و نامشان تنها
برچسب:
نویسنده: حمید پورعلی
تاريخ: شنبه
1 مهر
1402 ساعت: 18:35